ذبيح الله صفا
870
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
در شب هجران مرا هرگاه خواب غم گرفت * اشك هرسو دامن مژگان من محكم گرفت در دم مردن مرا جز اشك در بالين نبود * اشك خونين عاقبت چشم مرا بر هم گرفت هرچه در آفاق بود از آتش عشق تو سوخت * آتش عشقت نهتنها در بنى آدم گرفت دست دل نگشود روز حشر بر گيسوى حور * هركه در خواب آن سر زلف خم اندر خم گرفت هر گياهى كز زمين روييد تا روز ابد * بر سر خاك شهيدان غمت ماتم گرفت دوش چندان گريه كردم از غم ناديدنش * كز سرشكم در نهاد سنگ آتش نم گرفت وحشتى مهر از گريبان فلك سر برنزد * تا فروغ آفتاب روى او عالم گرفت * چون يار سفركردهء ما از سفر آيد * از خاك رهش جان پى نظّاره برآيد يك بار اگر ياد نمايم ستم او * خون جگرم تا ابد از چشم تر آيد كس را نبود هيچ گزير از گذر عشق * هركس كه به پا رفت ازين در بسر آيد كى با همه افروختنش دوزخ سوزان * از عهدهء يك لحظه گناهم بدر آيد چون وحشتى آرم به نظر صورت معنى * گر خاك در دوست مرا در نظر آيد * اگر عكس جمالت در دل غمپرورم افتد * بجاى اشك خونين آتش از چشم ترم افتد عجب كز خواب مستى سر برآرم روز محشر هم * اگر در خواب عكس روى او در ساغرم افتد از آنرو سالها در آفتاب هجر مىسوزم * كه شايد سايهء وصل تو روزى بر سرم افتد بيك پرتو برآرد شعلهء او دود از عالم * اگر از آتش دل يك شرر در پيكرم افتد چنان در آتشم بىاو كه دوزخ را برشك آرد * بهر دريا كه بعد از سوختن خاكسترم افتد بگلخن وحشتى تا كى بخاكستر نهم پهلو * هوس دارم كه امشب آتشى در بسترم افتد 34 - رفيع خراسانى رفيع الدين خراسانى متخلص به « رفيع » از شاعران سدهء دهم هجريست